غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
92
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بمرقد منور جد خود ابو الحسن موسى الكاظم رضى اللّه عنه مدفون شد و بعضى از علماى شيعه و اهل سنت بر آن رفتهاند كه معتصم خليفه آن امام عاليمقام را زهر داد و طايفهء گفتهاند كه بسبب وصول اجل طبيعى روى بجنت اعلى نهاد اوقات حياتش بيست و پنج سالست و زمان امامتش هفده سال و العلم عند اللّه الكبير المتعال گفتار در بيان بعضى از فضايل آن امام خجسته شمايل در اوايل ايام صبى و مبادى اوان نشوونما شمايم امامت و سرورى از صادرات افعال آن غنچه گلبن نبوت در دميدن بود و نسايم كرامت و دينپرورى از واردات احوال آن نهال گلشن فتوت در وزيدن رخسار فايض الانوارش سپهر علم و دانش را آفتابى بود از افق دودمان مصطفوى طالع گرديده و قامت موفور الاستقامتش گلزار مجد و معالى را شجرهء بود بر جويبار خاندان مرتضوى بالا كشيده دلايل امامتش بموجب نص آباء نامدارش در غايت ظهور و امارات جلالتش در كتب متقدمين و متاخرين باقلام اهتمام مسطور مثنوى امام تقى نقى جواد * فطانتنهاد كرامتنژاد ز صلب شريف على الرضا ز اولاد دينپرور مرتضى * گل سورى بوستان رسول نهال ثمربخش باغ بتول * بفضل كرم آنچنان شهره گشت كه صيتش ز اوج فلك درگذشت * ز حد بود بيرون كرامات او ز حصر است افزون مقامات او در كشف الغمه مذكور است كه ابو جعفر ثانى محمد التقى رضى اللّه عنه بعد از فوت پدر در سن يازده سالگى روزى در يكى از كوچهاى بغداد با جمعى از اطفال ايستاده بود ناگاه مأمون كه قصد شكار داشت بدانجا رسيد و كودكان از سر راه بيكطرف گريخته جواد بر جاى خود توقف فرمود و مأمون آنجنابرا ديده پرسيد كه اى كودك تو چرا با كودكان ديگر از سر راه نرفتى جوابداد كه اى امير المؤمنين راه تنك نيست كه برفتن خود آن را بر تو گشاده گردانم و نيز جريمهء ندارم كه از آن وهم بگريزم و ظن من به تو آنست كه بىجريمه آزار به كسى نرسانى مأمون را سيرت و صورت و تكلم و فصاحت آن شكوفه گلشن رسالت مقبول افتاده سئوال كرد كه نام تو چيست جوابداد كه محمد گفت پسر كيستى فرمود كه ولد على بن موسى الرضا رضى اللّه عنه مأمون بر رضا ترحم و ترضى نموده درگذشت و چون از ديواربست شهر بيرون رفت بازى را به نذر جواد رضى اللّه عنه بر طايرى انداخت و آن باز مدتى مديد از نظر غايب شده چون بازآمد در منقار وى ماهى خورد كه رمقى از حيات باقى داشت بود و مأمون از مشاهده آن حال بغايت متعجب گشته آن ماهى را بدست گرفته مراجعت نمود و به آن كوچه رسيد بار ديگر اطفال از سر راه دور شدند و امام جواد عليه السّلام بدستور اول بجاى خود ايستاده مأمون گفت اى محمد چهچيز است در دست من فرمود كه ( ان اللّه تعالى خلق بمشيته فى بحر قدرته سمكا صغارا تصيدها بزاة الملوك فيختبرون بها سلالة اهل النبوه ) چون مأمون اين سخن بشنيد تعجب بسيار نمود و در وى نگريسته گفت انت ابن الرضا